بچه كه بودم عيد برام تعريف خاصي داشت، فكر مي كردم توي عيد واقعا اتفاق مهمي مي افته!
لحظه تحويل سال دوست داشتم در وضعيت خوبي باشم و حتما سر سفره هفت سين بشينم چون شنيده بودم موقع تحويل سال نو به هرشكلي كه باشم تا آخر سال همونطوري مي مونم...
اون زمون ها غرق در عالم خودم بودم و تنها چيزي كه من رو ناراحت مي كرد اين بود كه بعضي از فاميل هامون به خواهر كوچيكم كه فقط دو سال از من كوچيك تر بود عيدي مي دادن ولي به من نمي دادن و وقتي به مامانم مي گفتم مي گفت تو بزرگ شدي!... جالب اينجاست كه دو سال بعد باز هم همين اتفاقات تكرار مي شد و من تعجب مي كردم كه چرا خواهرم قد من نمي شه؟
يادمه كه به اندازه كافي پول داشتيم، و دختر خاله ام به من گفته بود كه ما پولدارتر از اونهاييم! اما نمي دونستم ما چه فرقي با بقيه داريم و واقعا درك نمي كردم پول داشتن يا نداشتن يعني چي؟!... هرچند از غرغرهاي خواهر بزرگم متوجه مي شدم كه اون پول بيشتري لازم داشت ولي پدرم نمي داد، شنيده بودم كه پدرم براي ديگران راحت تر پول خرج مي كرد تا براي اهل خونه!
يادم مي آد كه كسي كاري به كار من نداشت، هميشه توي دنياي خودم بودم، كسي سراغم رو نمي گرفت.
ما شش تا بچه بوديم، يعني خوب نمي شه گفت بچه چون خواهر اولم كه ازدواج كرده بود، برادرم هم خيلي بزرگتر از من بود و رفته بود به يك شهر ديگه بعد هم كه برگشت ازدواج كرد، خواهر دومم هم معلم بود، خواهر سوم ام هم به دبيرستان مي رفت و من هم كه مي رفتم دبستان، خواهر كوچيكه هم كه دو سال از من كوچيكتر بود.

تنها كساني كه ازشون تصوير روشني در ذهن دارم، خواهر دوم و برادرمه كه حالا هيچ كدوم زنده نيستند. يادمه خواهرم من رو خيلي دوست داشت و برام اسباب بازي مي خريد، من هم هميشه دم در خونه مي ايستادم و منتظر اومدنش مي شدم و وقتي وارد كوچه مي شد با شادي به استقبالش مي رفتم، اون هميشه مواظب من بود و من خيلي چيزها از اون ياد گرفتم، برادرم هم خيلي من رو مي خندوند، دوستم داشت و هميشه با حوصله به حرفهام گوش مي كرد، اون هميشه براي من وقت داشت!
حالا ديگه عيد برام رنگي نداره، حتي از اومدنش خوشحال نمي شم، اون روزها براي اومدن عيد روزها رو مي شمردم و بيشتر خوشحاليم از اين بود كه مي تونم لباس تازه ام رو بپوشم، الان هم روزها رو براي اومدن عيد مي شمارم اما الان فقط منتظرم تا عيد بياد و فاميل هاي رنگ و وارنگي رو كه فقط يك بار در سال مي بينمشون و هر بار اسمشون رو به سختي به خاطر مي آرم بيان و برن و من از صبح تا شب پذيرايي كنم!!!....
+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت
15:55 |