تبليغاتX
برای چندمین بار

نمي دانم كدام تغيير خوب است و كدام بد؟! نمي دانم در مقابل كدام يك بايد مقاومت كرد و كدام را پذيرفت؟...

چه كسي شايسته است؟... بهترين رفتار كدام است؟... وقتي استاد دانشجوياني را كه پوشش مناسبي ندارند و رفتار زننده‌شان حتي دانشجويان دختر را به تعجب وامي‌دارد، با استعداد و تيزهوش خطاب مي‌كند، تضادي در درونم ايجاد مي‌شود، مدام مي انديشم آيا كار من درست است يا كار آنها؟

شايد من در برابر تغييرات اجتماعي مقاومت مي‌كنم!

شايد فكر كنيد كه فرد متعصبي هستم؟! اما چنين نيست، من هرگز تندرو نبوده‌ام و نخواهم بود، من تغييرات را مي‌پذيرم، اما نمي دانم چرا نتوانسته‌ام بپذيرم كه قيمت زيبايي ظاهري از زيبايي درون بيشتر است؟ نمي توانم درك كنم كه حتي توانايي ذهني و استعداد افراد در ميزان آرايش‌هايي نمايان است كه به ظاهر خود داده‌اند؟ نمي توانم بفهمم كه چرا ارزش آرايش‌هاي ظاهري در كشور اسلامي ما بيشتر از كشورهاي غيراسلامي است؟ نمي توانم دليل ارزش شدن بدحجابي را درك كنم!

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 12:30 |

صداي پاي من در سالن مي پيچيد، سالني بسيار بزرگ با  صندلي هاي خالي.

تمام چراغ ها روشن بود اما تاريكي شب را احساس مي كردم. ماندن در چنين جايي برايم زجرآور بود، به اميد پيدا كردن راه خروج، مدام به اين طرف و آن طرف مي رفتم، گاه مي دويدم و گاه مي ايستادم، اما راه را پيدا نمي‌كردم.

به يكي از راهروها وارد شدم، با شتاب مي‌رفتم تا به انتهايش برسم، اما انتهاي راهرو ديده نمي‌شد! لحظه‌اي ايستادم و به پشت سرم نگاه كردم، خداي من!... ديگر ابتدايش هم ديده نمي شد، در يك تونل بي پايان گرفتار شده  بودم!

ديوارهاي راهرو به رنگ آبي تيره و زمينش سياه رنگ بود...

هيچ صدايي نبود، گويي جز من و صداي پايم هيچ چيز حقيقت نداشت، بي اختيار شروع به دويدن كردم... راهرو هر لحظه باريك‌تر مي شد و سقف كوتاه‌تر.... نفسم به شماره افتاده بود!

فكر كردم شايد بتوانم با تلفن همراهم از كسي كمك بگيرم، گوشي را از جيبم بيرون آوردم و سراغ ليست مخاطبان رفتم، خيلي ناراحت شدم چون شماره تلفن خواهرم را ذخيره نكرده بودم، تنها يك شماره در ليستم بود، شماره دوستم!... زنگ زدم اما تنها چيزي كه شنيدم پيغام منشي بود كه مي گفت: مشترك مورد نظر در دسترس نمي‌باشد. دوباره و دوباره سعي كردم، بالاخره توانستم تماس بگيرم، دوستم گوشي را برداشت، با هيجان گفتم: نمي‌‌توانم از سالن خارج شوم، راه را گم كرده‌ام! دوستم با خونسردي گفت: الان نمي‌توانم بيايم، اگر نتوانستي راه را پيدا كني، بعد از دو ساعت دوباره تماس بگير تا بگويم راه خروج را چگونه پيدا كني. من در حالي كه گريه‌ام گرفته بود گفتم: ولي حالا شب است و دو ساعت ديگر... دوستم حرفم را قطع كرد و گفت: ببخش من عجله دارم بعدا صحبت مي‌كنيم... و بلافاصله ارتباط را قطع كرد...

ديگر نمي دانستم چه كنم... در اين لحظه تلفنم زنگ زد، خوشحال شدم، يعني دوستم دوباره تماس گرفته بود؟... چشمانم را باز كردم، زنگ ساعت بود كه من را از خواب بيدار مي‌كرد.

+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 13:51 |

ديروز در كلاس جامعه شناسي، استاد درباره نظريه‌هاي جامعه شناسي صحبت مي‌كرد كه به ناگاه آهنگ صدايش را تغيير داد و با لحني محكم اما توأم با احساس، گفت:

عزيزان من! از توهّم بيرون بياييد، اينقدر عشق، عشق نكنيد! عشق زميني است، بيخود آن را آسماني نكنيد... اشعار را رها كنيد، عشق فقط در شعر هست و بس!... اگر دوست داريد خيالات عاشقانه داشته باشيد پس بايد تا آخر عمر  به دنبال عشقتان بدويد، اما بيهوده!...

سخن استاد كه به اينجا رسيد، مكثي كرد و درحالي كه به نقطه‌اي نامعلوم خيره شده بود، ادامه داد:

هر طلبي فقط  تا زماني نيكوست كه به آن دست نيافته‌ايد... هميشه انتظار مي‌كشيد تا به خواسته‌ تان برسيد اما وقتي رسيديد، آن خواسته هيچ مي‌شود... ارزش خود را از دست مي‌دهد... عادي مي‌شود...

دانشجويان به استاد خيره شده بودند، هيچ كس تكان نمي‌خورد، گويي همه از شنيدن سخنان استاد شوك شده بودند، حتي آنهايي كه تا اين لحظه حواسشان به كلاس نبود حالا چهارچشمي به استاد خيره شده بودند، گويي همه عاشق بودند و احساس خطر مي‌كردند! نمي دانم!...

به هر حال استاد با مهارت موضوع را به درس ربط داد و خيلي زود اوضاع عادي شد، ولي من به فكر فرو رفته بودم، در نهايت به اين نتيجه رسيدم كه احتمالاً من فرد خوشبختي هستم، چون تاكنون به عشق زميني ام نرسيده ام!!....

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 15:28 |

 

 

من بي تو هيچم تو باورم نكن

خيسم ز گريه تنهاترم نكن

عاشق نبودم تا با تو سر كنم

آتش نبودم خاكسترم نكن

 

اگه عاشقت نبودم اگه بي تو زنده بودم

تو بمون كه بي تو غصه مي خورم

اگه دل به تو نبستم

اگه اين منم كه هستم

ولي از هواي گريه ات پُرم

 

اگه شكوه دارم از تو

اگه بي قرارم از تو

تو بمون كه آشيانه ام تويي

به هوايت اي ستاره

به تو مي رسم دوباره

اگه عاشقم بهانه ام تويي

 

دل كنده بودم از همزبوني ات

پنهون نكردي از من نشوني ات

من پا كشيدم از عهد بسته ام

تو پا فشردي بر مهربوني ات

 

اگه همزبون نبودم

اگه مهربون نبودم

چه كنم دل، اين دل شكسته رو

اگه سرد  و مرده بودم

اگه پر نمي گشودم

به تو بستم اين دو بال خسته رو

 

اگه شكوه دارم از تو

اگه بي قرارم از تو

تو بمون كه آشيانه ام تويي

به هوايت اي ستاره

به تو مي رسم دوباره

اگه عاشقم بهانه ام تويي

 

***

"محسن یگانه"

+ نوشته شده توسط فاطمه در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:26 |

نمي دونم مرز انتخاب تا كجاست؟...

 

ما مسئول سرنوشت خودمون هستيم، ما مسئول تمام اتفاقاتي هستيم كه برامون مي‌افته، پس چرا نمي‌تونيم زندگي‌مون رو به نحوي كه دوست داريم اداره كنيم؟

 

من به ضعيف بودن آدم ها در برابر سرنوشت اعتقاد ندارم اما حالا، در شرايطي هستم كه احساس مي كنم بايد فكرم رو عوض كنم و قبول كنم كه من يك موجود شكست خورده ام... اما خوب، وقتي اين تصور رو قبول مي كنم دوباره ذهنيت هاي قبلي به سراغم مي‌آد و با خودم مي گم حتما در جايي اشتباه كردم، و همينه كه به خودم مي‌گم بايد دوباره بررسي كنم!

 

 

پس اين موفقيتي كه انتظارش رو دارم كي از راه مي رسه؟.... شايد الان از بعضي جهات واقعا موفق باشم ولي بيشترش ظاهريه! شايد هم من آدم پرتوقعي هستم...

خسته شدم اما باز هم دنبال راه حل مي گردم...

 

قصد انكار هيچ واقعيتي رو ندارم اما هنوز خيلي چيزها برام مبهم و سوال برانگيزند..... راه هايي هست كه قبولشون كردم، اما باورم رو نسبت به درست بودن اونها  از دست دادم...

 

پس كي مي خوام به آرامش و اطمينان برسم؟ بايد بيشتر سعي كنم!

اي كاش مي‌تونستم درست و نادرست رو از هم تشخيص بدم!

+ نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:58 |

ياد هر خطي كه مي كشيدم... ياد هر آهنگي كه مي شنديم و ياد تمام ديوانگي هايم مرا ديوانه مي كند...

من هميشه ديوانه ام....

ديگر از اين ديوانگي‌ هم خسته ام....

همه اش مثل يك قصه است، يك قصه ساده

عاشقي كه هيچ وقت به معشوق نرسيد... معشوقي كه هرگز عشقش رو فراموش نكرد...

چقدر سوختن راحته وقتي از دور تماشا مي كني!...

دوست دارم بزنم به جاده و برم... يه طوري برم كه كسي نتونه من رو ببينه، فقط چشم باشم، نه جسمي باشه و نه حضوري، فقط دو تا چشم كه داره جاده رو مي بينه.... و اين جاده است كه وجود داره و نه حتي چشم!...

مقصد مهم نيست، من فقط مي خوام برم، نمي دونم اين يه جور فراره يا رهايي!...

به اندازه ي تمام زندگي ام از عاشقي مي ترسم....

به اندازه‌ي تمام خاطره‌هايم...

من ديگر شهامتي براي ادامه ي راه ندارم....

من هنوز هم ديوانه ام....

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:36 |

دو ساعت نشستم جلوي كامپيوتر و كلمات رو جابجا كردم تا بتونم چيزي درباره عشق بنويسم اما نوشته هام احساسم رو نشون ندادند بنابراين بي خيال نظريه و بحث هاي فلسفي شدم. حالا اون چيزي رو كه احساس مي كنم  مي گم... مي خوام بگم  عشق براي من دوست داشتن بدون طلبه، اين كه كسي رو دوست داشته باشي اما چيزي از اون نخواي... و من عشق ورزيدم بي هيچ قيد و شرطي.......

مي خواستم مثل آب باشم، آب خيلي راحت به شكل ظرفش درمياد، آره! آب چيز جالبي يه، استادي  مي گفت مثل آب باش، صاف، آرام و بي توقع!...

از استادي ديگر شنيدم كه مي گفت ابله باش!... من هم ابله شدم، ابله و بي توقع! و اجازه دادم تا از من سوء استفاده كنند، اما چيزي كه در انتها به دست آوردم احساس رضايت بود... رضايت از هستي جاري!...  استاد گفته بود نگران نباشم چون چيزي كه مال منه هيچ كس نمي تونه ازم بگيره و همينطور هم شد.

حالا من يك عاشقم، عاشقي كه از معشوقش چيزي نمي خواد اما هنوز اونقدر رشد نكرده كه بتونه از دست دادن عشق رو تحمل كنه؛ آره! من فقط يك خواسته دارم و اون اين كه به من اجازه عشق ورزيدن داده بشه و اميدوارم بتونم مثل آب بشم  تا اگه از ظرفي بيرون ريخته شدم روي هوا نمونم...

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 22:54 |
سلام به همگی....

عیدتون مبارک!... سال خوبی داشته باشید....

من تصمیم گرفتم در سال نو کمی تغییر کنم... امیدوارم بتونم ... شما هم لطفا دعا کنید 

تغییر مورد نظر اینه: « دیگه از مشکلات شکایت نمی کنم » و البته چند تا تغییر دیگه که نمی خوام بگم...

تصمیم گرفتم تغییراتی در این خونه، این خونه، این خونه و این خونه بدم... (با اشاره گفتم کدوم خونه ها برای همین ندیدید  )

اگه توی پست بعدی یکهو اومدم و ناله کردم خواهش می کنم عصبانی نشید چون من اهل تسلیم شدن نیستم و دوباره سعی خواهم کرد.... .... خوب ناسلامتی اسم این وبلاگ برای چندمین باره، مگه نه؟!

دوباره می سازمت ای...........!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 11:26 |

بچه كه بودم عيد برام تعريف خاصي داشت، فكر مي كردم توي عيد واقعا اتفاق مهمي مي افته!

لحظه تحويل سال دوست داشتم در وضعيت خوبي باشم و حتما سر سفره هفت سين بشينم چون شنيده بودم موقع تحويل سال نو به هرشكلي كه باشم تا آخر سال همونطوري مي مونم...

اون زمون ها غرق در عالم خودم بودم و تنها چيزي كه من رو ناراحت مي كرد اين بود كه بعضي از فاميل هامون به خواهر كوچيكم كه فقط دو سال از من كوچيك تر بود عيدي مي دادن ولي به من نمي دادن و وقتي به مامانم مي گفتم مي گفت تو بزرگ شدي!... جالب اينجاست كه دو سال بعد باز هم همين اتفاقات تكرار مي شد و من تعجب مي كردم كه چرا خواهرم قد من نمي شه؟

يادمه كه به اندازه كافي پول داشتيم، و دختر خاله ام به من گفته بود كه ما پولدارتر از اونهاييم! اما نمي دونستم ما چه فرقي با بقيه داريم و واقعا درك نمي كردم پول داشتن يا نداشتن يعني چي؟!... هرچند از غرغرهاي خواهر بزرگم متوجه مي شدم كه اون پول بيشتري لازم داشت ولي پدرم نمي داد، شنيده بودم كه پدرم براي ديگران راحت تر پول خرج مي كرد تا براي اهل خونه!

يادم مي آد كه كسي كاري به كار من نداشت، هميشه توي دنياي خودم بودم، كسي سراغم رو نمي گرفت.

ما شش تا بچه بوديم، يعني خوب نمي شه گفت بچه چون خواهر اولم كه ازدواج كرده بود، برادرم هم خيلي بزرگتر از من بود و رفته بود به يك شهر ديگه بعد هم كه برگشت ازدواج كرد، خواهر دومم هم معلم بود، خواهر سوم ام هم به دبيرستان مي رفت و من هم كه مي رفتم دبستان، خواهر كوچيكه هم كه دو سال از من كوچيكتر بود.

 

تنها كساني كه ازشون تصوير روشني در ذهن دارم، خواهر دوم  و برادرمه كه حالا هيچ كدوم زنده نيستند. يادمه خواهرم من رو خيلي دوست داشت و برام اسباب بازي مي خريد، من هم هميشه دم در خونه مي ايستادم و منتظر اومدنش مي شدم و وقتي وارد كوچه مي شد با شادي به استقبالش مي رفتم، اون هميشه مواظب من بود و من خيلي چيزها از اون ياد گرفتم، برادرم هم خيلي من رو مي خندوند، دوستم داشت و هميشه با حوصله به حرفهام گوش مي كرد، اون هميشه براي من وقت داشت!

حالا ديگه عيد برام رنگي نداره، حتي از اومدنش خوشحال نمي شم، اون روزها براي اومدن عيد روزها رو مي شمردم و بيشتر خوشحاليم از اين بود كه مي تونم لباس تازه ام رو بپوشم، الان هم روزها رو براي اومدن عيد مي شمارم اما الان فقط منتظرم تا عيد بياد و فاميل هاي رنگ و وارنگي رو كه فقط يك بار در سال مي بينمشون و هر بار اسمشون رو به سختي به خاطر مي آرم بيان و برن و من از صبح تا شب پذيرايي كنم!!!....
+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 15:55 |
من تکرار دیروزم

آنچه در من تازه می شود

                        درد است

                           .....

+ نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 11:3 |